تبليغاتX
.

.

من

 

.

.

.

.

.

.

تنهام

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 21:18  توسط ملانی  | 

تا حالا تو توهم بودی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 21:14  توسط ملانی  | 

دوری

نبودم ، رفتم پیش دوستم، کنسرت، حرف ، پیلده روی..............، اما آروم نشدم ، دلم بیشتر گرفت ،همیشه فکر می کردم فاصله مهم نیست ،مهم اینه که تو قلبت باشه ،تازه فهمیدم که اشتباه فکر می کردم .


کنسرت واقعا عالی بود.

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 14:30  توسط ملانی  | 

دنیا کوچیکه

با یه تک زنگ از نگرانی در اومدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 19:38  توسط ملانی  | 

دلم شور می زنه

از بی خبری، نگرانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 16:13  توسط ملانی  | 

سوختن

داشتم وبلاگ می خوندم که یه دفعه یادم اومد زیر عدسا رو کم نکردم ، وقتی رسیدم دیدم دود از کله اش بلند شده، یه لحظه مخم هنگ کرده بود ، دور خودم می چرخیدم و دنبال دستگیره می گشتم، قابلمه رو ور داشتم بردم تو تراس، درشو که برداشتم دیدم خدا رو شکر همش نسوخته ، نسوخته ها رو به یه قابلمه ی دیگه انتقال دادمو ، گذاشتم بپزن، و افتادم به جون قابلمه سوخته، خدا پدر مخترع قابلمه های تفلونو بیامرزه اما از شانس من این که تفلون نبود با سیم افتادم به جونش ، یک هیجانی داشتم که تا کسی نیوده آثارشو از بین ببرن، یه لحظه خودم به کارم خنده ام گرفت ، در هر صورت تلاشم برای پنهان نگه داشتن این قضیه بی فایده ماند، اما در حین سابیدن قابلمه مذکور داشنتم به این فکر می کردم که کاش می شد قلبمم رو هم با یه سیم بسابم،دوباره بشورمش تا مثل روز اولش بدرخشه.

 قلبم سوخته و برای زدونش باید یه تیکه شو ببرم بندازم دور ، که غیر ممکنه ، باید با دل سوختم تا کنم،فقط باید مواظب باشم تا بوش بلند نشه !!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 10:28  توسط ملانی  | 

رویا

رویاهای دونفرم، یه نفره شده، تو فکر سادگی و قشنگی مراسم عروسیم بودم، حالا به این فکر می کنم که چطور می تونم از اینجا برم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 17:28  توسط ملانی  | 

شیوه جدید عکاسی من

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 12:27  توسط ملانی  | 

دل

چه آسون همه چی شروع می شه و چه سخت تموم می شه ، با یه تپیدن قلب همه چی شروع می شه و با شکستن قلب تموم. تا چند روز پیش می خواستم خودمو بکشم ،اما امروز خیلی حالم خوبه با اینکه هنوزم دوسش دارم و تمام سعمو می کنم تا مانع این جدایی بشم ، اما جدا شدن هم دیگه برام سخت نیست، یعنی سختیشو از دست داده، پوستم کلفت شده،به خودم و کارام خندم می گیره، که چقدر عاشقانه دوسش داشتم، برای رسیدن به اون هیچی نمی تونست مانع من بشه، ولی اون برای نرسیدن به من خیلی راحت برای خودش یه مانع ساخت و موفق هم شد، دوسش دارم، اونم این جوری دوست داره پس دوست داشتن اونم دوست دارم، و دیگه غصه نمی خورم،گرچه کم اشک نریختمو هنوزم بریزم ،........ چاره ای ندارم، وقتی اون نمی خواد من چکار می تونم بکنم؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 16:43  توسط ملانی  | 

عشق

خوره روح و جود آدما میشه ، اگه بهش نرسی، اگه بهش برسی، ..... نمی دونم ، هنوز تجربه نکردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 11:51  توسط ملانی  |